چقد خستم دلم گرفته از این زندگی.اومدم اینجا بلکه روحیم وا شه بهتر که نشد بدتر هم شده.خیلی تنها شدم.دوستام هیچ کدوم نیستن.فقط من موندم.
چند روزیه از تولدم میگذره.فکر میکردم روز تولدم بهترین روز زندگیمه.البته بهترین روز زندگیم هست ولی...چطور بگم درست تو روز تولدم دوتا حواستگار اومد واسم.چقد ذوق کرده بودم واسه خودم .من و چه به شوهر . هر دوتاشون اول زنگ زدن به خودم ببینن نظر من چیه ومنم که مثل دخترای خوب گفتم هر چی خونوادم بگن .مامانم که یکیشون رو رد کرد.واسه دومی هم گفت باید تحقیق کنم .بعد از تحقیق هم اون یکی رو رد کرد.حالا این وسط من چیکار کنم؟هر دوشون دارن منو تهدید میکنن.آخه به من چه؟من چه گناهی کردم؟خستم کردن هر روز زنگ میزنن.نه اینکه از تهدیداشون میترسم نه .چون میدونم هیچ غلطی نمیکنن.نمیخوام اینجا بمونم .دوست دارم برم خونه.دوس دارم با یکی حرف بزنم.
خدایا خودت کمکم کن
تا بعد....
امروز شدم تنهای تنها هیشکی خونه نیست.ناهار هم با منه.صبح زود پا شدم .خونه رو مرتب کردم و از این کارا دیگه که مجبوریم انجام بدیم.یه کلم پلو شیرازی پختم اوووووم جاتون خالی .از بچه ها ی خوابگاه یاد گرفتم.ما از این غذاها نداریم اولین باره که تو خونمون یه همچین غذایی میاد.
دربهدر داشتم دنبال کارت اینترنت میگشتم پولم هم کم بود که برم بخرم این ور بگرد اونورو بگرد زیر فرش تو کمد و..هیچ پولی پیدا نمیشه دلمو زدم به صحرا گفتم من باید یه کارت بخرم رفتم مغازه .۵دقیقه رو مخش کار کردم که بالاخره یه کارت قرضی داد .عصری قراره برم لب ساحل اخه از وقتی اومدم اینجا یه بار هم نرفتم دریای خوشگلمون رو ببینم...
تا بعد....
من خوبم شما خوبین.
میخواستم فقط این مطلبو بنویسم که منم مثل شماها عاشق شدم و همین چند روز پیش از دستت دادم.خیلی قول و قرارا داشتیم اما همش از بین رفت و خیلی چیزای دیگه.....اما نمیام بشینم یه گوشه و زار زار گریه کنم .رفته که رفته.شاید بگین حتما اونو دوست نداشتی که اینجوری بی خیالی و راحت میتونی فراموشش کنی .نه اصلا ما همدیگر رو میپرستیدیم اما رسم روزگاره چیکارش میشه کرد.الان یه حس دیگه دارم سبکبالتر از همیشه.شادتر از همیشه.من دختر شادیم و هیچ وقت غصه به دلم راه نمیدم.قبلا یه جمله خوندم که خیلی هم بهش اعتقاد داره که میگه هیچ کس لیاقت اشکهای تو رو نداره و بقیشو یادم نیست
دیگه همین.فقط همین که دنیا ارزش نداره .به قول مامانم بخند تا دنیا به روت بخنده
تا بعد..........
یه چیز دیگه انقد ذوق زده شدم که بچه ها میان نظر میدن .مرسی ![]()
![]()
![]()
سلام...وای خدا مردیم از گرما...چقدر اینجا گرمه...آدم میپزه اینجا..چیکارش میشه کرد .باید سوخت و ساخت..
دیروز عصری با مو قرمزی رفتیم پارک ..تو پارک پسر داییم رو دیدم .چقد آدم بد شانسی ام من هر جا که میرم این پسر داییم رو میبینم و راه فرار هم که وجود نداره. با عجله خودشو رسوند به من..شماره ی منم که ازم گرفت. وای خدا از فردا من بدبختم.هر وقت هم که منو میبینه فقط یه سوال ازم میپرسه اینکه جوابت چیه من هنوز منتظر تو هستم (منظورش ازدواجه)من هم که هیچ جوابی بهش نمیدم .تقصیر خودمه.علافش کردم.به صد مکافات تونستم از چنگش در برم .بهش میگم می خوام برم .فعلا وقت ندارم .مگه حالیش میشد.خلاصه یه کم با موقرمزی چرخی خوردیم و یه یخ در بهشت خوردیمو رفتیم خونه.هنوز نرسیده بودم که مامانم گفت آماده شو میخوایم بریم مهمونی
.دیگه کارمون شده هر شب و هر روز مهمونی رفتن.آخه عموم از بحرین اومده و هر روز خونه ی یکی از فامیلا دعوته و نیست که ما از نزدیکای عمو جون هستیم به خاطر همین ما رو هم دعوت میکنند خدا رو شکر که این عموی من اومد و گر نه من همون تکه استخون باقی میموندم .آخه این یه ماه اخیر انقدر لاغر شده بودم .آخه خوابگاه که بودم نه حوصلم میشد چیزی بپزم و نه اینکه برم غذا بگیرم ومجبور میشدم گرسنگی رو تحمل کنم.فصل امتحانات هم بود از اونجا که من بچه درسخون بودم وقت نمیکردم چیزی بپزم.الهی من قربون مامانم برم که وقتی هست قدرشو نمیدونیم و.....دیشب همینطور که داشتیم شام میخوردم یهو اس ام اس بارون شدم شانس که نارم نمیذارن من با خیال راحت یه شام خوشمزه کوفت کنم .هر چی به این سهرابه میگم دارم شام میخورم انگار که نه انگار ..زبون آدمیزاد که حالیش نمیشه...وسط اس ام اس سوالای بی ربط میپرسه و هی منو حرص میداد .بابام هم هی چشم غره میرفت ...و من از ترس بابام گوشمو گذتشتم رو سایلنت .دیگه کار منم شده که گوشیمو بذارم رو سایلنت...غذام که نصفه موند همه غذاشون رو تموم کرده بودن ولی من هنوز یه لقمه نخورده بودم با عجله غذامو خوردم و ...وقتی هم برگشتم داداش جون سهراب جون اس ام اس میداد و میگفت یه وقت سوتی ندی به این سهرابه.اسمش کاوه س..البته سهراب از من 2سال کوچیکتره.خلاصه با این داداشه هم اس ام اس بازی کردم.وسط اس ام اس بازی من خوابم برد .صبح که پا شدم کلی اس ام اس داشتم.خودم حال کردم .حقشون بود..امروز هم خودم تنهایی رفتم خونه ی خاله.بین راه هم یه ظرف بزرگ بستنی از مغازه ی دوستم خریدم..از خونه تا اونجا پیاده رفتم.یه تاکسی هم پیدا نمیشد.همه ی این تاکسی تلفنی ها رو تعطیل کردن.به خاطر بنزین.آخه این چه قانونیه که گذاشتن.تو این هوای گرم باید پیاده بریم اینور اونور.ناهار رو خونه ی خاله موندم.بچه های خالم چقد خوشحال شدند و منو ول نمیکردند و چسبیده بودن به من و هی سوال میکردناز دخترای خاله بزرگم بیشتر خوشم میاد.خاله بزرگم فوت کرده.ولی دختر اون یکی خالم من که رفته بودم خونشون از کنار نامزدش بلند نشد بیاد یه چند دقیقه پیش من بشینه. اه از این حرکتا انقد بدم میاد. الان هم که برگشتم خونه و ببینم امشبو شام کجاییمو...
تا بعد.........................
سلام
نمیدونم چی بگم... شاید بهترین راه رو انتخاب کردی...به سلامتی ..انشا.. خوشبخت بشی.خوب شد که خودت تمومش کردی
نگران من نباش. .نمیشینم یه گوشه و هی غصه بخورم.منم زندگی خودمو میکنم بهتر از همیشه.شادتراز همیشه
.چند روز دیگه باید برگردم.واسه ثبت نام ترم تابستونه.مامانم میگه نمیخواد ترم تابستونه بگیری.ولی من طاقت ندارم چون اینجا خیلی گرمه.عین جهنم میمونه .هوای شیراز خیلی خوبه.نسبت به اینجا مثل بهشت میمونه.دلم هم واسه اینجا تنگ میشه هم واسه اونجا.مثل همیشه رضه جون اومده خونمون.6سالشه.خودم بزرگش کردم .همدم همیشگی منه.خیلی دوسش دارم.رنگ موهاش قرمزه.بهش میگن مو قرمزی.علیرضا هر دقیقه میاد هی اذیتم میکنه ومیخواد ببینه من دارم چیکار میکنم.قبلا یه وبلاگ به همین اسم ساخته بودم اما بنا به دلایلی حذفش کردم.مسلم هم از دبی بر گشته.مامان و بابا هم رفتن خونه ببینند.قراره خونه بخرند.ولی من چشمم آب نمیخوره .چند ساله کارشون همین شده.من یکی که خسته شدم از این خونه ..نمیدونم دیگه...حالا .....انشا.. خونه بخرند.
اااااه ه ه ه ......مگه مذارن من با دل خوش تایپ کنم.علیرضا یه طرف .چشاشو آورده تو دل کامپیوتررضا هم راه میره به من میگه نگاه کن و عکس میگیره. مامانینا هم بر گشتن .هنوز بر نگشتن مهمون اومده.از در ودیوار این خونه مهمون میباره خونه ی ما عین دروازه میمونه .بساط قلیون و چایی دارن با زنهای همسایمون.
دلم واسه هم اتاقیام یه ذره شده.مخصوصا واسه سمیرا و اسما.اسما جونم این هفته مراسم نامزدیشه.کاش میتونستم برم ولی نمیشه.فرسنگها فاصله داریم.الهی من قربونش برم دلم واسش تنگ شده.بیچاره دیگه نمیاد دانشگاه.آخه مشروط شده.تقصیر خودشه هوای شوهر خورده بود به سرش.به عاطی و میترا هم زنگ زدم اما از بقیشون خبر ندارم.بیچاره ها گوشیشون رو گذاشتن رو سایلنت از ترس اینکه گوشیشون زنگ بخوره و مامان یا بابا بهشون گیر بدن.ماشا... زنگ خورشون هم که کم نیست.
دیگه نمیدونم چی بگم چیزی تو ذهنم نیست ..
فعلا بای بای
فرصت بیشتری پیدا کردم
فرصت بیشتری برای اینکه پرواز کنم و بعد به زمین بخورم!
و این عالیست!
هر کی شانس پرواز کردن و به زمین خوردن را ندارد
تو این شانس را به من بخشیدی
متشکرم!

اشک هایم شانه هایت را خیس می کرد و فریادم گوشت را می آزرد اما تو هر لحظه به من لبخند می زدی و فریادها و گریه هایم را به بوسه ات خاموش می کردی و مرا آرام در بستر عشق خویش با نوای لالایی خواب می کردی.
گاهی که آرام می شدم با دست هایت گیسوانم را شانه می زی و با حرارت عشقت آرامم می کردی و من از کرده ی خویش پشیمان و در اوج احساس عشق تو ،سر به شرمندگی بر دیوار قلبت می کوبیدم اما تو باز با متانت سرم را بالا میگرفتی و با عشقت بوسه بر گونه ام میزدی.
وقتی هم که توانستم بر روی پای خویش بایستم و برای خود استقلال یابم،باز دست مهربان تو و نوازش دلنشینت امیدی به فردای روشن من تو نور عرفان را به من یاد دادی و راه راست رسیدن به خدارا و من حال که زیر عصمت فاطمه ام آن را مدیون تو می دانم.نازنی مادر!من همیشه به تو محتاجم حتی اگر خود ،مادر شوم.
درساتو خوب بخونی .شیطونی هم نکن خبرتو دارم.مامانم هم به جای من ببوس.نمی خوات دلتنگ من باشی میدونم تو هم دلت واسه من تنگ شده.همینروزا میام حسابتو میرسم
در ضمن به کتابای من دست نمی زنی ها.حواست باشه
قربونت برم .سی می
افسانه است
اما اگر
کنار دیواری بلند
کمندی
از پنجره اویزان
بگیر و بالا برو
یواش
یواش
مرا از خاک بیرون میکشند
زندگی از اول شروع شد
عاشق شده بود
با دست و دلی کبود عاشق شده بود
افتاد شکست زیر باران پوسید
آدم که نکشته بود
عاشق شده بود
در حال سقوطه
به موهایت آویزان شده ام
به من نگو دست بردار
مشتم که باز شود
دیگر
نیستی